وقتی که دیگر نبودی
وقتی که دیگر نبودی من به بودنت نیازمند شدم وقتی که دیگررفتی من به انتظارآمدنت نشستم وقتی که دیگر نمی توانستی مرادوست بداری من تو را دوست داشتم وقتی که تو تمام کردی من شروع کردم وچه سخت است تنها متولدشدن تنها زندگی کردن تنهامردن
وقتی که دیگر نبودی من به بودنت نیازمند شدم وقتی که دیگررفتی من به انتظارآمدنت نشستم وقتی که دیگر نمی توانستی مرادوست بداری من تو را دوست داشتم وقتی که تو تمام کردی من شروع کردم وچه سخت است تنها متولدشدن تنها زندگی کردن تنهامردن
صدای قدمهایت را هنوز هم میشنوم … ! آنروزها عاشقانه با هم گام برمیداشتیم. شبها ستاره بودیم در آسمان، .. و هر صبح میرفتیم تا رسیدن به خورشید. آنروزها در کنار هم، به شمارهی قدمهامان فکر نمیکردیم. آنروزها هیچچیز اهمیت نداشت!!!!!!! هیچچیز به اندازهی تو اهمیت نداشت.!.. اما.. اینروزها سکوت را حس میکنم.!.. و میدانم [...]
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین! حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین! بال های خویش را دست توسل کرده بود خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ، قران ناطق ، [...]
شد صفحه روزگار تیره تا دفتر من گشود مادر از هستی من، نشانه ای نیست خود بودن من چه بود، مادر ناموخت مرا زمانه درسی رندانه ام آزمود، مادر من در یتیم و گردش چرخ از دست توام ربود مادر در دامن روزگارم افکند از دامن خود چه زود مادر حالیست مرا که گفتی نیست [...]
امشب با خدا وعده ی دیدار دارم قرار است به دنبالم بیآید به او گفتم که زنگ در را نزند من گرمایش را حس میکنم و با حس کردن گرمایش در را می گشایم به او گفتم که کسی باور نمی کند قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید قرار است دستانم را در دستانش [...]
درد شدیدی دارم شبیه به مرگ چشمانم همانند مرداب شده اشکم درونش بوی تعفن گرفته مغزم مانند شوره زاری شده که هیچ چیز درونش نمی جنبد لبانم مانند چوب شده چوبی که سالیان سال آفتاب داغ مرداد دیده رگ هایم همانند رود هایی شده که سال هاست رویای جاری شدن آب را در ذهنشان می [...]
من که نمی دانم شاید تو بدانی اما فقط شاید !!! شاید بدانی از کجا شروع شد شاید بدانی از کجا عاشق شدم عاشق چشمانت چشمان براق خیره کننده ات عاشق دستانت دستان لطیف امید دهنده ات عاشق صدایت صدای زیبای آرام کننده ات شاید تو بدانی اما فقط شاید !!! از چه وقت اینگونه [...]
ساعت ۱۰ صبح بود که تو خواب ناز بودم یه صدای هارمونیک به گوشم خورد تو حالت خواب بیدار یادم اومد که دیشب گوشیم رو silent کردم احتمالا آهنگه قسمتی از خوابمه توهم زدم ، گوش تیز کردم دیدم نه بابا صدای آهنگ واقعیه . ای تو روحت . اون یکی گوشیم silent نیست ، داره ونگ میزنه . با [...]
دلم واسه خودم تنگ شده واسه “من” بودنم واسه روز قبل دچار شدنم واسه یه جای ساکت وآروم اونقدری آروم که گوشام از سکوتش درد بگیره دلم میخواد این ذهن؛دیگه به چیزی فکر نکنه حتی به خود ،خود هیچی هم فکر نکنه چقدردلم میخواد ذهنم یه خمیازه بکشه خستگیش دربره،بشه آروم مثل یه دریا ساکت [...]
بازم مثل همیشه سلام ؛ سلامی کمرنگ تر از روزای قبل … به دلایل شخصی! مثل قدیما هر چند وقت یه دست نوشته ای رو تو فرلاو قرار میدم که دوستان قدیم و جدید از حال و اوضاع من و ایمان با خبر بشن ! گر چه برای بعضی ها اصلا مهم نیست ولی خوب [...]
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از [...]
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریای بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست [...]
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو [...]
دل شد فنای عشق و کسی چاره ساز نیست این غم کجا برم که دلی اهل راز نیست دارم نیاز صحبت یاران دلنواز کز یار دلنواز کسی بی نیاز نیست دانم که عشق ،مایه شعر است و زین قیاس آنجا که عشق نیست، سخن دل نواز نیست ای آشنای راز ، مرانم به قهر و [...]
گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه هر وقت که بارون میزنه [...]
چه رنجی از محبتها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا در آن همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم سبکباران ساحلها ندیدند به دوش خستگان باری است دنیا مرا در موج حسرتها رها کرد عجب یار وفاداری است دنیا عجب آشفته بازاری است دنیا عجب بیهوده تکراری است دنیا میان آنچه باید باشد [...]